پيله تنهايي


بوی خاک

قدیم‌ترها  بارون که می‌اومد، نم بارون به دیوارهای قدیمی خونه می‌خورد و تقریبا بوی خاک نم خورده همه جای خونه رو پر می‌کرد...

صبح زود بوی خاک، بوی نون تازه که مادرم بعد از نماز صبح برای صبحانه گرفته بود و بخار آب جوش آمده سمار که شیشه‌‌های اتاق قدیمی خونه رو مات کرده بود و من و مریم هم اغلب با انگشتمون شروع می‌کردیم روی شیشه به نوشتن ـ این کار مادرم رو خیلی عصبانی می‌کرد ـ خیلی خوشایند بود.

امروز صبح وقتی داشتم می‌اومدم محل کارم یه خونه قدیمی سر راهم بود که نم بارون باعث شده بود همون بوی خاک نم خورده رو به مشامم برسونه و تجدید خاطرات گذشته بشه ...

شاید بوی نم، بوی خاک و ... خیلی چیزهای دیگه تو شرایط برای آدم تکرار بشه

اما نبودن تو هرگزبا هیچ چیز جایگزین نشده.

خیلی دوست دارم مامان.... جات خیلی خالیه.


یک نفر

صبوری می‌کنم...

بعد از رفتن شما ...همه دنیام تغییر کرده

نه اینکه فکر کنی این تغییر فقط به اندازه نبودن یه نفر کنارت باشه، نه!

تغییری به وسعت نبودن اکسیژن و نفس کشیدن سخت

سینه‌ام می‌سوزه

انگار استخونی راه گلوم رو بسته و اجازه نفس کشیدن راحت رو ازم گرفته

وقتی چمدون سفرت رو می‌بستی دونستم که رفتنت همانا و درد و رنج تنهایی من همانا

انگار خوشبختی من رو هم ـ که فقط از وجود مهربونت بدست آورده بودم ـ داخل چمدونت گذاشتی با خودت بردی

این روزا دیگه اصلا مثل اون روزا نمیگذره

خیلی سخت و طولانی

فقط به این نصیحت فکر می‌کنم هر موقع که طاقتم تموم می‌شد و برات درد و دل می‌کردم می‌گفتی مادر صبر کن... خدا هست...

دارم صبوری می‌کنم

باور کن هر شب به این امیدو آرزو می‌خوابم که خوابت رو ببینم

مامان خیلی دلم برات تنگ شده

«تو را ای خدایی‌ترین آرزو

بدست خدا می‌سپارد دلم»

خدایا مراقب مامان مهربون من باش


یک نفر

خدایا رحم کن

بعد از مدت‌ها که دیگه خواب ترسناک نمی‌دیدم، دیشب  یه خواب خیلی وحشتناکی دیدم.

خیلی ترسیده بودم. در حالی که بدنم خیس عرق شده بود از خواب پریدم.

از ترس زدم زیر گریه...

نمی‌دونستم باید چی کار کنم...

خوف بر تمام وجودم مستولی شده بود...

جرات اینکه سرم رو از زیر پتو در بیارم رو هم نداشتم...

فقط هق هق گریه می‌کردم.

دلم می‌خواست فقط با یکه نفر حتی برای 2 دقیقه هم که شده حرف بزنم.

احساس می‌کردم اینجوری یه کم از ترسی که تمام وجودم رو گرفته کم میشه.

اول خواستم به مریم زنگ بزنم، بعد فکر کردم با وجود مریض احوالی احمدآقا درست نباشه... ضمن اینکه نصف شبه و ممکنه بهار و شفق از صدای زنگ تلفن بترسند...

و همینطور آدم‌های دیگه رو از ذهنم عبور دادم...

بازم برای زنگ نزدن به هر کدوم یه دلیلی به ذهنم خطور کرد و باعث شد از زنگ زدن منصرف بشم.

یه دفعه فکر کردم به یه نفر، به یه دوست زنگ بزنم شاید با 2 دقیقه حرف زدن باهاش کمی آروم بشم. احساس کردم هیچ مانعی برای تماسم وجود نداره. احساس کردم که اجازه دارم زنگ بزنم.

در حالی که سرم زیر پتو بود دستم رو روی میز کوچک کنار تختم کشیدم تا موبایلم رو پیدا کنم.

از همون زیر پتو شروع کردم به شماره گرفتن... خط وصل شد. هر بوق آزادی که می‌خورد خدا خدا می‌کردم که زودتر گوشی رو برداره. نمی‌دونم چرا اینقدر زمان برام دیر می‌گذشت. فاصله هر بوق آزاد انگار که یه ساعت بود. ولی متاسفانه هیچ کس اون طرف خط پاسخگو نشد...

یه دفعه احساس کردم چقدر تنهام...

با اینکه این همه آدم دور و برم هست ولی وقتی از درد ترس داری جون میدی نمی‌تونی از هیچ‌کدومشون کمک بخوای. وقتی دستای تنهات رو دراز می‌کنی هیچ کسی نیست که توجهی بهت بکنه. انگار اصلا دیده نمی‌شی.

درد ترسی که به بدنم افتاده بود بماند، درد تنهایی هم به اون اضافه شد...

.....

سال‌ها پیش زمان بچگیم از مادرم می‌شنیدم که ما همه مسافریم و یه روزی باید این دنیا رو ترک کنیم...

نمی‌دونم چرا وقتی دیشب خواب  دیدم که مثل یه مسافر داشتم این دنیا رو ترک می‌کردم اینقدر ترسیده بودم...

الان متوجه شدم که بعضی چیزها رو فقط به زبون میارم و شهامت در شرایط قرار گرفتنش رو اصلا ندارم.

احساس می‌کنم خیلی خیلی آدم ضعیفیم.

خدایا خودت به من رحم کن.

من آدم سراپا تقصیرم.

هیچ توشه‌ای برای سفرم ندارم.

خدایا یه مهلت کوچیک به این بنده حقیرت بده...

چقدر سخت لحظه جون کندن...

مادرم برایم دعا کن...


یک نفر

به گمان هوای زمانه سردتر از هوای زمستان است

 

اتفاقات این چند روز اخیر خیلی احوال روحیم رو بهم ریخته بود...

خیلی احساس بدیه که تصور کنی چون راه‌ می‌ری، می‌خندی، د‌ل‌نگران اطرافیانتی پس وجود داری، پس هستی و دیده می‌شی...

خیلی حس بدیه که دل نگران  گرفتاری و سلامت اطرافیانت باشی در حالی که دل‌نگرانیت اصلا دیده نمی‌شه.

شاید باور کردنی نباشه هر موقع که این جمله رو می‌شنیدم «سرم درد می‌کنه» ذره ذره سلول‌های بدنم می‌لرزید. هزار فکر و خیال ناجور به سراغم می‌اومد. پروردگارا... یعنی ممکنه چی باشه... خدایا خودت رحم کن یا ارحم‌الراحمین...

خیلی احساس بدیه که وقتی تمام توانت رو برای از بین بردن دل‌نگرانی‌های زندگیت ـ که عمدتا هم مربوط به مشغله‌ها و گرفتاری‌های اطرافیانت می‌شه ـ می‌گذاری حتی به اندازه تعمیر یک قطعه از یه دستگاه صنعتی هم دیده نشی و اولویت تعمیر قطعه خراب شده دستگاه باشه نه دل‌نگرانی تو برای سلامتی عزیزانت...

البته باید خودمون رو عادت بدیم چون تو این دنیای ماشینی دیگه خیلی هم نباید این چیزها عجیب باشه...

دیروز صبح که اکرم اومدم پیشم براش تعریف کردم که روز قبل رو نم نم پیاده تا خونه رفتم و سر راهم از سیدخندان یه کتونی ساق‌دار برای زمستون خرید کردم

دست کرد توی کیفش و یه کیسه که از تنقلات شب یلداشون بود بهم داد. ازش تشکر کردم و گرفتم. از اینکه به یادم بوده خیلی خوشحال شدم...

ازم خواست که اگر ممکنه بمونم تا ساعت 6 و با هم از محل کار برگردیم که اون هم یه چکمه برای خودش بخره. منم با اینکه حال و روز خوشی نداشتم اما قبول کردم، دلم نیومد که بهشم بگم نمی‌تونم..

اکرم خریدش رو کرد و از هم خداحافظی کردیم. اون به سمت اتوبوس‌های مسیر خونشون رفت و من هم طبق معمول پیاده به سمت خونه راه افتادم... چون زیاد حالم خوب نبود یه کم طول کشید تا برسم

به خیابون ملک رسیدم،‌ مسیر رو به خیابون فرعی سمت خونه عوض کردم... یه  آقایی که حدودا 65  یا 70 ساله به نظر می‌رسید یا حتی ممکن بود بیماری و رنجشی که حاصل از بیماری در چهره‌اش ایجاد کرده بود کمی سنش رو بالاتر از اون چیزی که هست نشون می‌داد

تا پیچیدم تو خیابون فرعی بهم گفتم دخترم یه کمکی به من می‌کنی... دستم رو بردم سمت کیفم تا از حقوقی که صبح گرفته بودم مبلغی هر چند اندک به پیرمرد کمک کنم... اما خیلی سریع منظور من رو فهمید و گفت نه دخترم پول نمی‌خوام. یه ورق قرص دستم داد با یه هزارتومانی که معلوم بود مسیر رو به سختی حرکت کرده چون هزار تومنی توی دستش مچاله شده بود  و گفت می‌تونی از داروخانه برام این قرص رو بگیری. سریع از دستش گرفتم و تقریبا تا نرسیده به خیابون مطهری برگشتم تا از داروخانه خرید کنم . سعی کردم موقع برگشتن قدم‌هام رو تندتر بردارم تا به پیرمرد زودتر برسم...

وقتی برگشتم دیدم به تیر چراغ برقی که سر خیابون هست تکیه داده و به سختی خودش رو ایستاده نگه داشته تا صلابتی که در اندامش موقع جوانی بوده از بین نره ... و روزگار و بیماری خمش نکرده باشه...

قرص رو با بقیه پول دادم دستش. تشکر کرد. بهش گفتم پدر جان کمک نمی‌خواید. حالتون اصلا خوب نیست. به محضی که این سوالم رو شنید اشکش جاری شد من هم که این چند روزه اخیر حال خوبی نداشتم و بغض روحم معصومانه در گوشه‌ای کز کرده بود به یکباره ترکید و با پیرمرد شروع به گریه کردن کردم... دستش رو گرفتم و تا خونش رسوندم... موقع خداحافظی یه دعایی کرد خیلی به دلم چسبید

«دخترم انشاءالله به همه آرزوهات برسی»

... پدر جان امیدوارم شما هم عاقبت بخیر بشی و غول بیماری رو شکست بدی چرا که کارهای بزرگ از دست  انسان‌های بزرگ برمیاد... و بزرگی که من در رفتار و شخصیت شما دیدم آنقدر هویدا بود که این یقین را در من ایجاد کنه که حتما غول بیماری را شکست خواهی داد.

خدایا ای خدای مهربون همه مریض‌هارو شفا بده اون پیرمرد مهربون رو هم از تنهایی و بیماری نجات بده و تنهاش نگذار


یک نفر

خدایا کمکم کن

 

بچه که بودم در این ایام مادر با لباس مشکی و حزنی که هر بیننده‌ای متوجه آن می‌شد که از درون وجودش برمی‌خیزد دستم را می‌گرفت و به این مجلس روضه و آن روضه می‌برد..

وقتی از مصیبت حسین و اهل بیتش گفته می‌شد در حالی که سر برروی پای مادر داشتم گونه‌هایم تر می‌شد و از زیر چادر می‌دیدم که مادر مهربانم چگونه بر مصیبت حسین و اهل بیتش می‌گریست و آن وقت متوجه می‌شدم نَمی که بر گونه‌ام احساس ‌کردم همان قطره‌های اشک مادر بود که بر گونه‌ام سرازیر می‌شد...

بزرگتر که شدم نمی‌دانم راه را به خطا رفتم یا اینکه...

امروز گمان می‌کنم انسان‌های بزرگ شایسته آزمایش‌های بزرگ‌ الهی هستند. چرا که خداوند فقط ابراهیم را به واسطه ذبح اسماعیل مورد آزمون قرار داد. مگر نه اینکه این دنیا محل آزمون و خطاست. پس آنهایی پیروز هستند که سربلند از آزمایش الهی بیرون بیایند و راه را برای زندگی دیگر بر خود هموارتر ‌کنند.

من حقیر نیز عقیده دارم حسین به واسطه سربلند شدن از آزمایش الهی که در این راه از هرآنچه متعلق به خودش بود در راه آرمان و عقیده‌اش گذشت پس بر چه بگریم...

من بر خود و مصیبت خود می‌گریم که شاید هیچ‌گاه در زندگی نتوانستم رهرو علی و اولاد علی باشم.

خداوندا توانم را بیشتر گردان تا بتوانم بهتر زندگی کنم و آنچه برازنده رهروان شایسته ولایت علی و اولاد علی است باشم.

خدایا می‌ترسم از اینکه آنگونه نباشم که مادرم ...

آن وقت تمام زندگی‌ام را باخته‌ام.

دعایم کن مادر...

ای خدای مهربون، منو از گرداب خودخواهی و هوا و هوس نجات بده و قدرت بخشش عطا کن.

خدایا در این لحظات سخت امتحان، نور ایمان را بر قلبم بتابان و از لغزش دور نگه دار.

خدایا ای خدای مهربون، من هیچ کسی رو ندارم، و به معنای وسعت کلمه تنهایی، تنهایم، خودت کمکم کن.


یک نفر

با الرحم الراحمین

ماه رمضان امسال نیز همچون سال‌های گذشته به پایان رسید.

 باز احساس می‌کنم از تمام آنچه می‌توانستم بهره ببرم، بی‌نصیب ماندم...

گویی زندگی را در دنده عقب گذاشته و رو به سقوط هستم

اشکال را در گرفتاری و مشغله‌های روزمره زندگی نمی‌دانم

اشکال در درونم است. گویی روحم با گذر زمان ذره ذره آب شده است و آنقدر کوچک شده‌ام که جایی برای درک معنویت و روحانیت در آن وجود ندارد

خدایا یاریم کن و روح کوچکم را دریاب


یک نفر

سلام. دوباره...

سلام این مدت که نبودم یه عالمه اتفاق افتاد که شاید بعدا شروع به نوشتنشون کردم

اما فقط خواستم بگم که هنوز  بهار کوچولو کاملا خوب نشده و هنوز زهره یه کار خوب پیدا نکرده... که ماشین زهره رو بردند...

این نشون میده که من خیلی گنهکارم و خدا از دست من خیلی رنجیده و دعاهام هم نادیده گرفته میشه...

خدایا من در روسیاهی خودم به درگاهت شک ندارم اما از لطف و کرم شما هم غافل نیستم... خدایا به حق مهربونی و کرمی که داری ازت میخوام مشکل همه رو حل کنی و هیچ کس رو تنها نگذاری

خدایا خودت همه مریضارو مخصوصا همه بچه‌های مریض رو شفا بده

خدایا گرفتاری رو از همه بنده‌هات دور کن مخصوصا از دوست خوب من. خدایا کمکش کن


یک نفر

 

روز مادر را به همه مادران سرزمینم عاشقانه تبریک می‌گویم

 

 

از سر کار برمی‌گشتم به این موضوع فکر می‌کردم که کجا برم تا سر خودم را حتی برای یکی دو ساعتی هم که شده گرم کنم تا  کمتر دچار درد تنهایی که وارد خانه می‌شم، باشم.

بدون اینکه قصد خرید و یا هدف خاصی داشته باشم ماشین رو داخل یکی از خیابان‌های نزدیک منزل پارک کردم، کیفم رو روی دوشم انداختم و شروع به پیاده‌روی کردم. همین‌طور به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردم و پشت هر ویترین چند دقیقه‌ای مکث و دوباره...

احساس کردم بین همهمه و وله‌وله و شادی که بین مردم برای خرید روز مادر بود گم شدم. هر کسی نسبت به هزینه‌ای که کرده بود کادویی برای عزیزترین موجود روی زمین‌ ـ مادر ـ می‌خرید. حتی بچه‌هایی رو می‌دیدم که واضح بود پول توجیبی‌شان را چند روز کنار گذاشته تا حتی اگر شده یک هدیه‌ای هر چند کوچک برای مادرشان بخرند و به مادر  هدیه بدهند و روز مادر رو به اتفاق جشن بگیرند.

به یاد روزهایی افتادم که مادر کنارم بود و برای خرید کادو روز مادر از چند روز قبل در تکاپو بودم که چه چیزی خریداری کنم تا هم مادر را خوشحال کرده باشم و هم مورد احتیاح و پسندش واقع شود.

اما امروز که مادر مهربانم کنارم نیست و به دیار باقی سفر کرده است فقط گشتی در خیابان زدم بدون اینکه قصد خرید داشته باشم تا چهره‌های شادان مردمان سرزمینم را ببینم که به پاسداشت روز مادر، عاشقانه برای خرید هدیه روز مادر در تلاطم هستند...

خدایا هر کس که زیر سایه پر مهر مادر گذران عمر می‌کند، این سایه را بر سر او مستدام بدار...

خدای مهربان، مادر مرا هم که به پیشگاه تو سفر کرده است به شرط بنده‌نوازیت پذیرا باش و به سبب عطوفت و مهربانی که عین وجودت است، وجود مهربانش را نوازش کن...

... مادر مهربانم با اینکه چند سالی است که وجودت مهربانت ر ا کنارم نمی‌بینم، هنوز هم دوستت می‌دارم... به گمانم شاید اگر آن زمان که این ضرب‌المثل «از دل برود هرآنکه از دیده برفت» بر سر زبان‌ها افتاد، قدری تامل بیشتری می‌شد و به وجود پر مهر مادر بیشتر فکر می‌شد این ضرب‌المثل هیچ‌گاه مصداق واقعی پیدا نمی‌کرد...

به همه مادران سرزمینم روز مادر را عاشقانه تبریک می‌گویم

 


یک نفر

 

سکوت

به گمانم سکوت خود سرشار از کلمات و حرف‌های ناگفته است برای نکته‌دان‌اش.
می‌خواهم اندک زمانی سکوت کنم تا بگویم تمام ناگفته‌های این زندگی سخت را...
خدایا کمکم کن...


یک نفر

 

سال  که جدید می‌شه یه حس عجیبی پیدا می‌کنم، فکر می‌کنم یک دنیا فرصت رو از دست دادم و هنوز روی پله اول ایستادم. خدایا آخرش چی میشه، چقدر می‌ترسم از این روزمره‌گی که سراغم اومده...

بارون بهاری که میاد حسم غریب‌تر میشه. انگار آسمون خدا هم از زمینش دلش گرفته...انگار آدم‌ها توی شلوغی که برای همدیگه درست کردن یه جورایی گم شدند و نمی‌تونم همدیگر رو پیدا کنند یا حداقل اینکه نمی‌تونندبه راحتی همدیگه‌رو پیدا کنند. شاید به همین دلیله  که بیشترمون احساس تنهایی می‌کنیم. 


یک نفر